المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

116

مروج الذهب ( فارسى )

. يا در سايهء شمشيرها كشته ميشويم . بدانيد كه دنيا عاريهء پادشاه قهاريست كه ملكش زايل نشود و تغيير نپذيرد . اگر دنيا به من اقبال كند آن را مانند حريص مغرور نميگيرم و اگر از من بگردد چون غمزدهء زبون بر آن نميگريم . » . پس از آن حجاج به طايف آمد و چند ماه در آنجا ببود . سپس به مكه حمله برد و ابن زبير را محاصرهء كرد و به عبد الملك نوشت كه من كوه ابو قبيس را گرفته‌ام . وقتى نامهء او در بارهء محاصرهء ابن زبير و گرفتن ابو قبيس به عبد الملك رسيد ، تكبير گفت و همهء كسانى كه در خانهء او بودند تكبير گفتند و صداى تكبير بمردم بازار رسيد ، آنها نيز تكبير گفتند و پرسيدند قصه چيست ؟ به آنها گفتند : « حجاج ، ابن زبير را در مكه محاصره كرده و ابو قبيس را گرفته است . » گفتند « راضى نخواهيم شد تا وقتى اين ترابى ملعون را بيارد كه در بند باشد و كلاه بوقى بسر سوار شتر در بازارها بگرداند . » محاصرهء ابن زبير بوسيلهء حجاج در مكه اول ذى قعده سال هفتاد و دوم آغاز شد ، مصعب نيز در همين سال كشته شده بود . اين سخن را از قول اهل دمشق در بارهء ابن زبير نقل كرديم ، عمرو بن شبه نميرى از ابن عاصم نقل كرده است : ابن زبير نگذاشت حجاج بر كعبه طواف كند ، حجاج نيز با مردم در عرفه توقف كرد . محرم بود و زره و خود نيز داشت . در اين وقت وى سى و يك ساله بود . ابن زبير نيز در مكه قربانى كرد و به سبب حضور حجاج به عرفه نرفت . مدتى كه حجاج ابن زبير را در مكه محاصره كرده بود ، پنجاه روز بود . در اثناى محاصره ، ابن زبير پيش مادر خود اسما دختر ابو بكر صديق رضى الله عنه رفت . وى به صد سالگى رسيده بود اما هنوز يك دندان او نيفتاده و يك مويش سپيد نشده بود و عقل و هوشش پا برجا بود - چنان كه خبر او را سابق در همين كتاب گفته‌ايم - پيش مادر خود رفت و به او گفت : « مادر حالت چطور است ؟ » گفت : « پسر جان حالم خوب نيست . » گفت : « مرگ مايهء آسايش است . » گفت : « شايد آرزوى مرگ من دارى ولى من نميخواهم بميرم تا كار تو يك طرفه شود . يا بميرى كه از